پارادوكس

امروز از اون روزاست...ازون روزا كه هنوز صبح نشده  از دلتنگي ات از خواب مي پرم و فكر و خيال ات امونم نمي ده...امروز من دلتنگ ترينم و با خداي خودم عهد بستم صبوري كنم تا يه هديه ي خوب بهم بده!!!! هميشه از وبلاگايي كه توش بوي غم مي داد بيذار بودم اما مجبورم، تا آروم شم تا جون بگيرم تا سرپا شم.همش با خودم مي گم اگه من دلتنگ ام اين يعني اينكه تو هم آروم و قرار نداري...كاش بدونم كاش بفهمم هنوز مي آي و مي خوني، مي آي و سر مي زني...اميدوارم كه بياي بياي و بدوني كه اگه تمام اون حرفا ادعا بود اونوقت كنار اومدن من با اين روزاي كذايي مي بايست راحت تر مي بود، مي بايست با اين دلتنگي كنار مي اومدم، اصلن ديگه اونوقت دلتنگي و ناراحتي اي نمي بود، چيزي كه بخواد در حد حرف باشه و ادعا اينقد آدم رو تا خرخره اسير بغض و دلتنگي نمي كنه...اينقد آدم رو عين مرغ پر كنده نمي كرد...من دلم تنگه، قد همون ده تاي بچگي با همون سادگي بچگانه. تو و خدايت خواستين باور كنين خواستين باور نكنين، ميل خودتان است.

پ.ن :من نسبت به اوني كه اهلي ام كرده مسئولم...به تو و همه ي اون دوست داشتنهاي راست و دروغ!!!!!



شنبه 8 بهمن 1390(بازدید ), |

اسپرسو

 
 

اين هم از امتحاناي اين ترم...اصولن خوب كه عميق مي شم ميبينم چه روزهاي سختي رو پشت سر گذاشتم...اون همه اتفاق درست وقتي تموم شدن،نه بهتره بگم كمي خوابيدن، يا شايدم اينطور بهتر باشه كه بگم همه رفتن كوچه علي چپ_ خلاصه درست وقتي قائله خوابيد كه بايد مي شستم پي كوله باري از درساي عقب افتاده،مقاله هاي تحويل داده نشده و يه دل شكسته و تمركز تيكه تيكه...خلاصش مي شه اين جمله " من موندم و حوضم"...حوض يخ زده...تو اوج بهار زندگيم زمستون از راه رسيد...هنوز لونمو خوب نساخته بودم كه با اولين باد داغون شد و ريخت رو سرم...نمي دونم اوني كه بايد بياد و بخونه مياد و مي خونه يا نه از سر داغ دلش فقط دنبال مقصره واسه اون روزاي كذايي...اگه مياي و مي خوني پس از اين به بعد رو با دقت بخون:

الف- عزيز! آدم وقتي يه مدت تمام آرزوها و روياهاش خلاصه مي شن تو يكي...تمام هدفهاشو مي شينه با برنامه هاي فقط يكي به روز مي كنه...مي شينه نخ سوزن دست مي گيره، تمام دنياشو مي كنه فيكس تن يكي، اونقد تنگ كه كسي ديگه جا نشه با يه گره كور كه تا ابد باز نشه_ اين آدم نمي تونه بي تفاوت باشه...برعكس توي باتلاقي افتاده كه هر چي دست و پا مي زنه بيشتر گير مي كنه... اين آدم روياهاش فقط يه قصه گو داشت!!!! برعكس دلواپسم باش كه بدجور بازيچه ي دست تقدير شدم...نمي گم كنار نيومدم، چرا اومدم خوب هم كنار نبودنت دارم دووم ميارم اما يه سري وقتا بدجور همه ي اون روزا هجوم ميارن سمتم عين ديوونه ها مي زنه به سرم مي زنم بيرون بلكه يه جايي براي لحظه اي يادم بره چي شد!!!!! دله ديگه كاريش نمي شه كرد...اگه حساب و كتاب حالي اش بود خب مسلمه كه اينطور خورد و تيكه تيكه نمي شد...اين دلي كه تو رياضي رفوزه شده گاهي تنگ مي شه اونقد بيقراره كه هركار مي كنم آرومش كنم فايده نداره...بارها دلش لك زده واسه اون آخر شب حرف زدنا مي آد سمت گوشي تا خاتمه بده به اين دوري اما من جلوشو مي گيرم....

شايد واقعن شعار نباشه كه مي گن " يه پايان تلخ بهتر از يه تلخي بي پايانه"...اما ميدوني من چي مي گم؟ ميگم بعضي از پايانا اينقد تلخن كه طعمشون مثله زهره مار تا ابد تو دهنه آدم مي مونه و با دنيا دنيا شيريني از سر آدم نمي پره...مثل طعم تلخ پايانه من و تو!!!! پاياني كه ديگران رقم ش زدن...بزرگترهايي كه قرباني روياهاي دست نيافته شان شدم.....

من هم خسته ام.



پنج شنبه 6 بهمن 1390(بازدید ), |

باورت شايد نشود

كه هنوز شبها قبل خواب به روياهايم مي‌پردازم

به تو

و آن شب كه عروس‌ات مي‌بودم

با آن لباس سفيد پرچين دنباله‌دار

با آن تاج و تور

و خنده‌هاي گاه و بيگاه تو-

زيباترين عروس دنيا مي‌بودم

كنار تو

داماد من......

من هنوز شبها خواب ندارم

هنوز روياي تو را دارم

من اين شبها را هم دوس ندارم

هنوز تو را دوس دارم

رويايت را هم نمي‌خواهم

خسته شدم؛

من از اين روزهاي بي تو بودن

بيشتر از تنهايي‌ام بيزارم

من خيلي‌ها را هم نمي‌خواهم

من عروس بودن را با تو مي‌خواستم نه خيلي ها

كاش بفهمي و بفهمند...

دعايم كن.

 

پينوشت: مي‌نويسم تا آرام بگيرم...همين



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |

Ultimatum

 
 
من امروز به عشق و ذوق يكسري چيزهاي قشنگي كه مي دانم همين دوروبران مي‌خندم...

من امروز مي‌گذرم از تمام آدمهايي كه چند وقتي خنده را از لبانم گرفتند...

مي‌گذرم از دوست داشتنت...

از تو...

فقط وفقط به اميد روزهاي قشنگي كه شايد،شايد، شايد با تو بودن آن را از من مي‌گرفت...

من امروز هنوز دوستت دارم...

اما مي‌خواهم رها باشم

همچون ابر

نه در قيد مكان

نه زمان

و نه هيچ تعلق خاطر آزردهنده‌اي...

من امروز باز همان فاطمه‌ام

به قشنگي و شادابي ديروز.

پينوشت: ـ الف ـ عزيزم، هرجا هستي آنقدر خووووووووووب و خوش باش تا زخمي بشود براي تمام دشمنان دوست نمايت. جايت در گوشه گوشه، لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام خاليست.



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |

3 دي

 
 
اميدوارم امشب خواننده‌ي اين پست‌ام باشي:

شازده كوچولوي ديروزم،دلم مي خواست شب تولدت جور ديگر باشم...و بهترين شب تولد را برايت رقم بزنم،حيف!! با تقدير و سرنوشت نمي‌شه جنگيد...من هم مي‌خندم به اين جمله،تو راست مي‌گي من جنگيدم،تو جنگيدي اما اين فاصله و جدايي نتيجه‌ي آن همه جنگ نبايد باشد...بگذريم

آمدم تا برايت از آرزهايي كه داشتم بنويسم...از شب تولدت و دنيا دنيا حرف‌هاي قشنگ و دفتري كه براي تو پرش كرده‌بودم از بود و نبود، از دنيا احساس و دلي كه برات مي تپيد...نشد در كنار تمام سورپرايزها اين دفتر را هم هديه بدم...

از آن همه برنامه مي ماند يك دوستت دارم ساده به همراه "عزيزم تولدت مبارك" و آرزوهايي كه در قلبم دفن مي شوند...

سادگي‌ احساس‌ام را ببخش.



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |

بيا كمي واقع‌بين باش. كمي سبك سنگين كن وقايع كذايي اين مدت و بازي آخرت را...بيا كمي با عدل و انصاف ديگري به موضوع نگاه كن...بيا و اينقدر به پاي اين و آن نينداز...درست است ناراضي نخواست و نگذاشت اما من و تو هم انگار خيلي راضي نبوده‌ايم، درست است؟ شك عجيبي مثل خوره به جانم افتاده و من هر لحظه كه به‌اش فكر مي كنم فقط و فقط به يك نتيجه ميرسم....به يك بازي كه جز كل كل هيچ نداشت و قرباني اين بازي و كل كل به ظاهر من بودم اما خداي من جاي‌اش حق‌تر از خداي توست، انصاف خداي من انصاف خداي تو را در جيب‌اش مي گذارد آن هم به راحتي!!!! گله مندم از تو و تمام كساني كه در اين قائله ياري‌ات كردند، دست به دست هيزم براي آتش‌ات جور كردن-آتشي كه شعله‌هايش قلب مرا سوزاند...مي داني اگر دلي را بشكني چه خواهد شد؟ من مي دانم چه مي شود اما دقيق نمي دانم اگر دل كسي را كه دوستش داري بشكني آنوقت چه به روزت خواهد آمد...دقت كرده بودي كه اگر من همچون تو به خودخواهي‌ها و كينه توزي ام فكر مي كردم وضع چه مي‌شد؟ به گمانت من نمي توانستم دست پيش را بگيرم تا اينگونه پس نيفتم؟ من نمي توانستم؟؟؟ نه؟؟؟ اشتباه نكن...من مي توانستم خيلي بهتر از تو- اما عاقبت‌اش دامان خودم را مي گرفت...مثل فرداي تو و تمام خانواده‌اي كه فكر عابروي اين دخترك را نكردند...

گله‌اي ندارم از اين جدايي وقتي مي‌بينم خواست خدا چيزهايي قشنگ‌تر از رسيدن به تو بوده‌است...هرچند اين جدايي در ابتداي امر اجباري از طرف خانواده بود و اگر اين مخالفان نبودند چه بسا من و تو حال، كنار هم، دست در دست هم مي بوديم اما من تمام را مي گذارم پاي سرنوشت و تقدير...اگر مي خواست براي‌اش كاري نداشت تمام اين نه‌ها را به آني بله كند...بگذريم.

امروز دوباره متولد شدم...با افكارو برنامه‌هاي جديد...به دنبال كارهاي رفتنم خواهم بود و درس و مقاله و موفقيت...پدرم حرف قشنگي زد، او گفت: بيا و انقدر موفق و زيبا باش تا همه ي اين آدم ها حسرت لحظه‌اي دوباره نگاه كردنت را بخورند...تا بدانند تو بيدي نيستي كه با اين چرنديات بلرزي...پدرم را از ديشب بيشتر از قبل دوست دارم...

بعدازظهر بعد از كلاس رفتم جيم. آنجا تمام آن دختران را ديدم دختراني كه وقتي كنارشانم مجبور مي كنم خودم را كه شاد باشم و بخندم_ آن هم از اعماق وجودم...زهره، آن دختر شيرين و خلاق بعد از مدتي دوباره ديدم...انرژي‌اش را به كهكشان‌ها مي كشاند به روزهاي سرخوشي خودم...به دوران قبل از آمدن تو... امروز روز خوبي بود خيلي خوب حتي با وجود نبودن تو!!!!!

 

p.s: از امروزفقط و فقط به آرزوها و هدف‌هايم فكر خواهم كرد – باور كن

 



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |

 
 
يك سري چيزها،يك وقتهايي خوبه غير قابل انتظار باشند...مثل كارها و حرفاي اين دو روز كه مي گويند تو مي زني....آنوقت تو اينجور وقتها من تازه مي نشينم به كلاه قاضي كردن...به سبك سنگين كردن هر جمله‌ي دوستت دارمي كه نثارم مي كردي...و كاسه كوزه‌هايي كه همه و همه سر من خراب شدن...عيب ندارد من چيزي با ارزش تر از اينها دارم...خدايي دارم كه با همه‌ي شك و شبه‌هاي موجود ذهني‌ام، باز كنارم حس‌اش مي كنم...مي دانم خواننده‌ي نوشته‌ام خواهي بود...چه امروز چه فردا و چه ديرتر فرقي نمي‌كند، مهم اين است بيايي بخواني و بداني كه دوست داشتن مرام و مسنكي بيش از اين داشت...بيش از خورد كردن من جلوي ديگري آن هم به قيمتي بس كم ارزش...اما بدان و به همه بگو اين حرف‌ها جز كوچك كردن خود در ذهن من در دل من، هيچ آسيب ديگري به من نخواهد زد...اينجور وقت‌ها را درست است دوست ندارم اما خوب است كه باشند تا ديگر دلتنگ نباشم...هرچند جاي دلتنگي را كلي آه گرفته‌است كه نمي دانم كجاي زندگي تان شعله‌اش را خواهيد ديد...همه و همه تان!!!!!!!

پينوشت: حالم خوب است و تمام دوست داشتنم را گوشه‌اي از قلبم دفن كرده‌ام



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |
 

بجاي جمع ما را از هم كم كردند...و حاصل‌اش من، جداي توست!!!!!!!!

 



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |

خفقان

 
 
تو را از من مي گيرند...با استدلالهاي صوفيانه ي خودشان...تو امروز فاسدترين آدم روي زميني با همان استدلالها و نمي دانم چرا هنوز دوستت دارم، آن هم با استدلالهاي كمي كه داشتم آنقدر كم كه حتي نتوانستم قانعشان كنم!!!!كاش دو رهگذر بوديم،شايد اين استدلالهاي صوفيانه نمي توانستند مرا از تو و تو را از من بگيرند...نتوانستم به همگان ثابت كنم تو آن نيستي كه مي پندارند...نتوانستم.

حال خرابي دارم ـ غير قابل وصف...بدتر از هرحالي كه برايم آشنا بود!! يه سري چيزها كه شده بودن آرزوم، توي سرم هي بال و پرشون دادمو بهشون پرداختم يهو تو سرم خراب شدن ـ آينده با تو آجر آجرش روي سرم ريخت و من فقط اشك ريختم...عين توي فيلما يه سري آدما توي خانواده مخالفن كه نمي ذارن ما به هم برسيم و ما...حالمان امشب خراب بود..من اشك ريختم و تو در هر قطره ي اشكم آب شدي و من اين را فهميدم...خداي من هم فهميد اما كاري نكرد...انگار خدا اين شب ها خسته است و زود مي خوابد...يادش رفته كه من و تو منتظر جمع مان هستيم!!!

هيچ جور آروم نشدم...هيچ آروم هم نمي شم و نخواهم شد!!!

حال خرابي دارم...غير قابل وصف!!!!!!

شازده كوچولوي روياهاي من، با همه ي خارهايي كه برايت رسم كردند و به تحليل گذاشتن ات ، گل من بودي و هستي و اين را همگان از ياد برده اند...



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |

من و تو

 
 
حالم آنقدر بد است كه حتي نوشتنم هم نمي آيد...ماه ها منتظر اين روزها بودم تا در كنارت دنيايي قشنگ بسازم..حيف!!!! آنها كه دم از دوست داشتنم مي زنند خودخواهي شان نمي گذارد من و تو      " ما " شويم . اين حالم را بد كرده است...فردايي كه مدت هاست در ذهنم نقاشي اش مي كنم را محو مي كنند اما نمي دانند كه من و تو بيدي نيستيم كه به اين بادها بلرزيم، نمي دانند كه ما" مي توانيم " حتي قشنگ تر از خود آنها...اين روزها بيشتر از قبل حضورت را پررنگ مي بينم!!!!

پينوشت: دوستت دارم



دو شنبه 26 دی 1390(بازدید ), |